|
دوباره دفتر خاطره هایم را ورق می زنم
و باری دیگر، رایحه ی دلنواز عشق، جان تازه ای به من می بخشد.
انگار همین دیروز بود که قطره ای اشک را برایت به یادگار گذاشتم،
و اینک دوباره به سراغت آمده ام.
ای راوی روزهای عاشقی،
از عشق از تنها بهانه ام برای زیستن، حرفی بزن
از شعرهای ناب ، تمثیلی بساز و به من ارزانی دار.
راستی آیا، تو بی ماه به میهمانی آسمان خواهی رفت؟
تویی که از بغض های شبانه ام آگاهی،
تویی که تنها شاهد اشک های پنهانی ام بوده ای،
از عشق چه می خواهی؟
اینبار، من میهمانم و تو میزبان این دل شکسته ام.
و من تمام وجودم را به تو می سپارم،
تا یلدای خاطره هایم را در اوج تاریکی و تنهایی به صبح رسانی.
می خواهم امشب، به آسمان ابری، چشم بدوزم و در انتظار ماه بنشینم.
می خواهم به ماه خویش بیندیشم و تا سپیده دم، نجوا کنم...
|